تبليغاتX
ایستاده‌ زیر باران پاییزی

ایستاده‌ زیر باران پاییزی

انتقال

این وبلاگ منتقل شد به :  http://izibapa.blogspot.com

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت   توسط ای‌زی‌باپا  | 

صحرا

این مطلب بعد از خواندن آخرین پست بومرنگ و در ساعت‌‌های انتهایی شب نوشته‌شده‌است، پیشاپیش هرگونه اغتشاش نوشتاری و افکاری نویسنده‌اش و البته اتهام کامل‌نبودن یا مبهم‌بودن پذیرفته‌می‌شود: 

خیلی جالب است که وقتی داشتم خط به خط نوشته‌ات را می‌خواندم به جمله "خیلی وقتها دلم می خواد دوباره یک بار دیگه دیوانه وار دوست بدارم..." که رسیدم در دلم گفتم:"آخه عاشقی مثل اعتیاده و عشق ماده مخدری که تو رو به فضا پرتاب می‌کنه"؛ دیدم یک خط پایین‌تر خودت همین را گفتی!

"چه خوشبختی از این بالاتر که شفاف و روشن می تونم ریشه احساساتم را درک کنم ؟!  عشق ...هوس ... نیاز ... روح ... جسم..." به نظرم بزرگ‌ترین خوشبختی همین درک هست. حالا که خانواده و جامعه کمکی به ما نکرد و نمی‌کند کاش درسی در مدرسه بود یا واحدی در دانشگاه که این درک را به ما ارزانی می‌نمود. به نظرم هر انسانی با فاصله کوتاهی بعد از بلوغ جسمی و خصوصا عقلی‌اش باید با این درک روبرو و درگیر شود...

راستش ریشه بخشی از سردرگمی‌های این روزهای من از همین عدم درک می‌آید. به درگیری‌هایی از این دست اگر درگیری‌های فکری و اعتقای را اضافه کنی شاید متوجه بشوی در چه تعلیق غم‌انگیزی دست و پا می‌زنم و کم‌ترین جلوه بیرونی‌اش وقفه‌های احساسی هست که در لحظه‌های معمولی روز و شب یا حتی گاه اوج شادی و احساس سعادت‌مندی و راضی بودن به آن‌چه هست؛ به سکوت و فکر و غم عجیبی فرومی‌بردم؛ که برای آدمی با مشخصات من و خنده‌ها و لبخندهای همیشه و سرزندگی‌ها (البته گاهی زورکی) به مثابه بدخلقی و دمدمی‌مزاجی است! و اعتراض و حداقل سوال دیگرانی را برمی‌انگیزد که من را همیشه شاد و سرزنده و خوش‌وبشی می‌خواهند و این خود غم مضاعفی می‌شود که من دیگر حتی اختیار احساسات و احوال خودم را هم ندارم و لعنت به این زندگی و اصلن خود هستی...!!!

این روزها شک در همه‌ی داشته‌های‌ام (خصوصا اعتقادات مذهبی) بلای عجیبی بر حال روح‌ام آورده است. مدام در رفت و آمد ببین کفر و ایمان‌ام. فکر نکنی ربطی به ماجرای انتخابات و سیاست دارد، ابدا؛ خوشبختانه من هیچ از این جماعت وام نگرفته‌بودم که حالا باخته‌باشم و اصلا مگر حقیقت کثیف بعضی‌ها و خیلی‌ها، امروز و دیروز بر دیگرانی و من برملا شده‌بود که مولودش بی‌اعتقادی باشد. اما به قول فرانی این هم از همان هم‌زمانی‌های بی‌خود است که اندک تعمق‌های آدمیزاد را به گند می‌کشد!

در هر حال اوضاع‌ام طوری‌شده‌است که انگار تا حالا عینکی داشته‌ام که دنیا را رنگ دیگری می‌دیده‌ام و البته خود فکر می‌کرده‌ام که دید‌ام با دیدگاه رایج متفاوت بوده‌است و به قول فرنگی‌ها ایتز مای وی آف لایف! ؛ اما حالا می‌بینم که زرشک! و این زرشک‌کشی شخصی بدجوری اذیت‌ام می‌کند. از طرفی اعتقادات قبلی‌ام و اقتضاءات عملی‌اش دست از سرم برنمی‌دارند و البته مشتاق هم نیستم که دست بردارند! (ببین این تعلیق و سردرگمی و پادرهوایی را!)

این‌جاست که وقتی می‌گویی: "من چقدر خوشبختم همه چی آرومه ... "، با خودم فکرمی‌کنم نکند خوشبختی همان آرامش و صلح با هستی و زندگی و روزگار باشد، اما... من در فرار از همان آرامشی که به روزمرگی می‌انجامید به صحرای امروزم رسیدم؛ که گرچه آسمان پرستاره‌ی شب و افق باز روز و سکوت همیشه‌اش را دوست‌دارم، با سرگردانی‌اش چه کنم؟! و باز تعلیق و شک و تردید و سوال و غم و سکوت و خستگی و...

این‌طور می‌شود که وسط این همه کار نصفه‌نیمه و انجام‌شده و انجام‌نشده و به قول ملت هزار راه‌نرفته، می‌مانم چه‌کنم. مغزم اتاق‌دانشجویی است شب امتحان؛ وقتی فردا دوتا امتحان در یک روز داری و جزوه‌هایی که ورق‌ورق یکی‌در‌میان دست‌نوشته خودت و کپی از دیگران و آن هم درهم و پخش کف اتاق و یک‌دوتا پروژه انجام‌نشده که باید تحویل بدهی و غذایی که امشب نوبت توست بپزی و قسطی که پس‌فردا باید پرداخت کنی و قولی که دیروز عمل نکردی و پولی که تمام‌شده یا نشده و  خبری که چند هفته‌است از خانواده نگرفته‌ای و هزار مشکل و مسوولیت دیگر و یادآوردن این که فردای همه‌ی این درس خواندن‌ها و نخواندن‌ها و بگیر و ببندها و بیا و بروها هیچ چیز نیست!

این‌طور می‌شود که من با همه‌ی مشخصات‌ام نمی‌توانم به مراسم عروسی که خوب است، یک جمع دوستانه‌ هم پا بگذارم، شاید دلیل معقولی نباشد اما به نظرم مراسم عروسی عزیزان یا جمع خانوادگی یا دوستانه که با هزار آرزو و برای فرار از روزمرگی و نه فقط انجام وظیفه دور هم جمع می‌شوند جای مناسبی برای کسی با افکار درهم و برهم نیست که در این وانفسای خوشی و شادی اندک انرژی مثبت اطرافیانش را به گند بکشد... گرچه انزوا هم راه‌حل نیست و دوری همیشه دوستی نمی‌آورد و دردی را دوا نمی‌کند (می‌بینی این دوگانگی و تعلیق رها‌‌یم نمی‌کند!)

خسته‌شدم بس حرف زدم؛ مثل بی‌کارهایی شدم که در سفرهای اتوبوس کنار آدم می‌نشینند و از فرصت تعارف تی‌تاب و ساندیس و یا پرسیدن ساعت، حسن استفاده‌می‌کنند و تا خود مقصد به امر خطیر تولید سالاد مغز می‌پردازند و تو می‌مانی که لعنت به تعارف‌های بی‌معنای ایرانی و لعنت به حافظه‌ای که ساعت را جاگذاشتی...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت   توسط ای‌زی‌باپا  | 

وعده ملت و کودتاچیان : 13 آبان

ساکت نخواهیم نشست چون او هیچگاه ساکت ننشست. جواب تک کفش شما، میلیون ها کفش است. 13 آبان ماه خیابانها زیر پای میلیون ها کفش خواهد لرزید. تا آن موقع، تلاشتان را ادامه دهید. کفش بپرانید. ناسزایتان را بگویید. تهدید کنید. انکار کنید. به مراسم مذهبی و غیر مدهبی حمله کنید. بگیرید، ببندید، زندان کنید.ما صبر می‌کنیم. 13 آبان ماه ما را خواهید دید. تا بدانید تک لنگه کفشتان را چگونه پاسخ خواهیم داد. پاسخ بی حرمتی شما به آزادمردان این سرزمین، آن روز است.

13/8/88 قرار ماست.

 منتظر ما باشید. 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت   توسط ای‌زی‌باپا  | 

بعد از سال‌ها

یک لحظه تصمیم گرفتم بغل‌ات کنم؛ فارغ از همه‌ی بایدها و نبایدها، بی‌اعتنا به همه‌ی اماها و اگرها... منصرف شدم به‌خاطر ترس همیشگی. بعدتر به اماها و اگرها و بایدها و نبایدها هم فکر کردم، اما طعم تصمیم ماند؛ خیلی.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت   توسط ای‌زی‌باپا  | 

فصل این‌جا

مثل چی باران می‌بارد. پاییز من شروع شده‌است. اول صبح است و من دوباره پرتاب شده‌ام به دنیای اگزوتیک خدمت سربازی. درب و کیوسک جلوی آن‌را رد می‌کنم، پشت سرم سربازکی فریاد می‌زند: "موبایل!". موبایل‌ام را با تکه کاغذی با عدد ۱۹ طاق می‌زنم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت   توسط ای‌زی‌باپا  | 

روز آزادی، روز ایران

خدایی سه برابر ما فقط نیروی لباس شخصی آوردی به میدان. حالا سپاهی و چهارپایی و انتظامی و اطلاعاتی‌ها که بماند؛ از صبح جلوی درب اداره‌ها و بانک‌ها کارمندها رو هم یه‌لنگ و یه‌پا نگه‌داشتی که قاطی سایرین کنی؛ نصف تظاهرکنندگان را هم که با اتوبوس و مینی‌بوس از روستاهای اطراف آوردی که یارو چفیه‌به‌دوش و پرچم حزب‌الشیطان لبنان به‌دست و شلوار پلنگی خاکی سپاه‌ به‌پا و صورت آفتاب سوخته شالیکار به‌رو، روز روشن ماه رمضان آدامس رو جوری می‌جوید تو گویی [...]. بماند که از دو شب قبل مسیر راه‌پیمایی رو ده متر به ده متر باند و بلندگو و مامور گذاشتی و تا صبح لش‌های یابوسوار* توی شهر دور می‌زدند(و می‌زنند) که مبادا کسی بنری پاره‌کند یا شعاری بنویسد؛ ما هم که بیرون آمدیم با آن ظاهرهای تابلو و متفاوت از پول‌بگیرهای تو و با مامورهای دیده و ندیده‌ات دست‌به‌یقه شدیم؛ تهران و شیراز و اصفهان و چند شهر دیگر هم که ملت زدند توی دهن‌ات اساسی...بعدش هم که اینترنت و حتی سرویس های ای-میل رو تعطیل کردی، صدا و سیمای میلی‌ات هم که کور بود و خبرگزاری‌های‌ات هم که کورتر بودند و دلقک مثل همیشه که گفتند محافظ کروبی اشک‌آور زد و میرحسین هم از ترس مردم فرار کرد! و شبکه‌های جهانی و حتی لبنانی هم رسوائی‌ات را نشان دادند... بازهم می‌گویی حماسه روز قدس! روت رو بنازه عمه‌ات؛ خاک‌برسر!

 

* لباس شخصی‌های موتورسوار

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت   توسط ای‌زی‌باپا  | 

مِقسی بوکوو

عزیزی در روزهای ابتدایی می‌گفت :"این میون خدا داره همکاری نمی‌کنه‌ها!!!"

همیشه ناراحت بودم و نگران، که می‌شود رسواشدن و حقیرشدن بعضی‌ها را ببینم؟... و حالا، این‌ روزها.

دیروز با کمال میل پای خطبه‌های آقا!!! نشستم. "الی" به اتاق خواب رفت و درب را هم بست که:"تو چه اعصابی داری؟!" اما...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت   توسط ای‌زی‌باپا  | 

تاکسیدرمی می‌شوم بعضی وقت‌ها...

نفرت دارم از تاکسی سوار شدن وقتی که صندلی جلو خالی نباشد، خصوصا وقتی که مسافر کناردستی خانم باشد، و خیلی خصوصا وقتی خانم چهل پنجاه سال به بالا باشد. چرا؟! عرض می‌کنم.

جاده یا خیابان روبرو را نمی‌بینی یک مشکل! البته ممکن است این عارضه از کودکی‌ و عشق این که جلو را ببینی و یا آرزوی همیشه‌ی کودکان برای جلو نشستن که بابت‌اش تا مرز دعوا و گیس‌کشی هم می‌روند، همراه‌ات آمده باشد. این به‌کنار اگر اولین نفر باشی یا همراه‌ات خانم‌ها باشند باید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت   توسط ای‌زی‌باپا  | 

خوش‌خیال

همراه "فرانی"* داریم می‌رویم دانشگاه. من می‌روم که فارغ شوم از گرفتاری‌های محیط علمی و او می‌رود که گرفتاری‌های تعطیلی امتحان‌ها را راست و ریس کند. کوئین می‌خواند و من و فرانی فلش‌بک می‌کنیم به سال‌های قبل...

- آی وانت توو بریک فری... آ وانت توو بریک فری‌ی‌ی**...

- آقا می‌شه بی‌خیال شی و احساس خودفردی‌مرکوری‌بینی بهت دست نده؟!

- ... .

 

*     فرانی برادر من است. این اسم را خودم و خودش از "فرانی و زویی" سلینجر انتخاب کردیم برای‌اش، او هم گاهی من را زویی صدا می‌کند.

**   I want to break free

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت   توسط ای‌زی‌باپا  | 

من باورمی‌کنم...

یک هیئت از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بود. بعد از جلسه استالین متوجه شد که پیپ اش گم شده و از رئیس کا گ ب خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجی پیپ او را برداشته یا نه. بعد از نیم ساعت، استالین پیپ اش را در کشوی میزش پیدا کرد و از رئیس کا.گ.ب خواست که هیئت گرجی را آزاد کند.

رئیس کا.گ.ب گفت: " متاسفم رفیق، تقریبا نصف هیئت اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و بقیه هم موقع بازجویی مردند." !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت   توسط ای‌زی‌باپا  | 

می‌دونید؟!

همراه دکتر علی شریعتی پشت یک میز روبه جمعیت نشسته‌ام، مثل یک مجری. منتظریم تا سخنرانی دکتر شروع بشود. رو می‌کنم به شریعتی و می‌گویم: "می‌دونید تو ایران چه خبره؟... چه‌طور دارند مردم رو ‌می‌کشند؟"  مثل نگاه توی پوسترش روی دیوار اتاقم نگاه می‌کند و به همان شیوه لبخند می‌زند و می‌گوید: "اینجا همه خبرها چند دقیقه زودتر به ما می‌رسد..." می‌فهمم منظورش از اینجا همان آنجاست، آن‌ طرف این دنیا... با صدای قیژ‌قیژ پنکه از خواب بیدار‌ می‌شوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت   توسط ای‌زی‌باپا  | 

پنج نشانه

به همین ترتیب...

 آل‌عمران- 54

وَمَكَرُواْ وَمَكَرَ اللّهُ وَاللّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ 

و [دشمنان] مكر ورزيدند و خدا [در پاسخشان] مكر در ميان آورد و...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت   توسط ای‌زی‌باپا  | 

با ابزار قهر نکنیم. با ابزار قهر نکنیم. با ابزار قهر نکنیم.

 
 
بحث حضور در نمازجمعه به امامت هاشمی داغ داغ است. بعضی ها شلوغ شدن نمازجمعه را به نفع سبزها نمی دانند. بعضی ها برعکس.

این وسط یک چیز گم شده است. لحظه ای فردای روزی را تصور کنید که گارد ضد شورش به نمازگزاران حمله کرده است. لحظه ای را تصور کنید که با قیافه های درهم در ستاد تامین استان نشسته اند و کاسه چه کنم بدست گرفته اند که نماز هفته بعد را چه کنند...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت   توسط ای‌زی‌باپا  | 

خواب راحت

دست روی موهای‌اش می‌کشم... هق‌هق گریه می‌کند. می‌گویم :"چی ‌شده؟!"

می‌گوید:"یاد خانم زیدآبادی و قوچانی افتادم... این شب‌ها کسی نیست نازشان کند و آرام‌شان کند. تنهایی چه‌کار می‌کنند؟... خودم را جای آن‌ها می‌گذارم...چه‌قدر می‌ترسند و چه‌قدر نگران‌اند..."

از خودم خجالت می‌کشم، برمی‌گردم و پاها را درونم جمع می‌کنم و سکوت...

 

هیچ بازجویی، هیچ ماموری، هیچ‌کدام از این نیروها، هیچ‌کدام از طرف‌های درگیر ضدمردم؛ حالا خودشان که احتمال قوی روح و احساس ندارند؛ همسران‌شان، فرزندان‌شان از این دیدگاه به مساله نگاه می‌کنند؟!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت   توسط ای‌زی‌باپا  | 

نگاه

دارم لکچر می‌دهم: "می‌دونی، یه جور تنهایی هست که با هیچ‌چیز و هیچ‌کس پُر نمیشه..."

"الی" می‌پرسد:"حتی منم پُرش نمی‌کنم؟!"

می‌گویم:"آخه می‌دونی... راستش... اصلا این یه جور تنهایی ِ که خدا روز ازل که ماها رو آفریده، گفته تو گِل وجودتون از روح خودم دمیدم، به نظر من این حس تنهایی، که میگم گاهی وقتا یه‌دفه میاد و آدم دلتنگ میشه و هیشکی و هیچی پُرش نمی‌کنه، از همون‌جاست..."

یک‌جوری نگاهم می‌کند که تا نبینید، متوجه نمی‌شوید چه‌طور!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت   توسط ای‌زی‌باپا  | 

این داستان واقعی است

سال‌هاست می‌خواهم این رسم وارداتی ماهی‌قرمز سفره هفت‌سین را که اندکی هم بی‌رحمانه است کنار بگذارم. هر سال به بهانه‌ای روند قبل ادامه پیداکرده است. با خودم گفتم نوروز۸۸ در خانه خودم از ماهی‌های قرمز بی‌گناه خبری نخواهد بود. سه روز ِ قبل از تحویل سال را همراه "الی" مشهد بودیم. برگشتیم، یک عدد سبزه و دو ماهی قرمز تحویل‌مان دادند که خانه عروس و داماد تازه بی سفره هفت‌سین نمی‌شود و آن هم بی ماهی‌قرمز.

روز چهارم نوروز ماهی اول مرد، یک‌ور روی آب ماند. ماهی دوم با دهان مدام به شکمش ضربه می‌زد تا برش گرداند. برداشتمش. نگاهی کردم و سطل آشغال. حتی به رسم احترامات کودکی خبری از تدفین خشک و خالی و گلدان گل نبود.

فردا صبح ماهی دوم خودکشی‌کرد. از تنگ پرید روی سرامیک...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت   توسط ای‌زی‌باپا  | 

اولین پست بعد از دو سال

امروز به شدت باران بارید. حالا می‌شود بی‌ترس و خجالت در خیابان‌ها قدم ‌زد و گریه کرد. کاش کمی هم گاز اشک‌آور بود تا قرمزی چشم‌ها هم توجیهی داشت...

 

باران امروز تمام ناراحتی‌ها و دلتنگی‌ها و سرخوردگی‌های بعد از انتخابات را با خود برد. حالا من دوباره امیدوار به آینده‌ام. ما نباخته‌ایم...

 

پ.ن:

من از سال ۸۱ وبلاگ می‌نویسم. سه بار وبلاگم را عوض کردم تا دوسال پیش که بنابه دلایلی نوشتن را کنار گذاشتم. از امروز دوباره می‌نویسم، اینجا، به عنوان یک "ای‌زی‌باپا"ی بی‌چتر!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت   توسط ای‌زی‌باپا  |